محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3901

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : حيان كس پيش وكيع فرستاد كه اگر كسان را از تو بدارم و ياريت كنم آن سوى نهر بلخ را مادام كه زنده‌ام و مادام كه تو ولايتدارى به من وامىگذارى ؟ گفت : « آرى » حيان به عجمان گفت : « اينان بدون توجه به دين نبرد مىكنند ، بگذاريد همديگر را بكشند » گفتند : « خوب » و نهانى با وكيع بيعت كردند . گويد : ضرار بن حصين پيش قتيبه آمد و گفت : « كسان پيش وكيع مىروند و با وى بيعت مىكنند » گويد : و چنان بود كه وكيع به خانه عبد الله بن مسلم فقير مىرفت و مىخوارگى مىكرد عبد الله گفت : « اين ، به وكيع حسد مىبرد اين گفته باطل است ، اينك وكيع در خانه من است كه مىنوشد و مست مىكند و جامهء خويش را كثيف مىكند و اين پندارد كه كسان با وى بيعت مىكنند . » گويد : وكيع پيش قتيبه آمد و گفت : « از ضرار حذر كن كه من از وى بر تو بيمناكم » قتيبه اين سخنان آنها را از روى حسادت همديگر شمرد . پس از آن وكيع بيمار - نمايى كرد . اما قتيبه ضرار بن سنان ضبى را پيش وى فرستاد كه نهانى با وى بيعت كرد و قتيبه بدانست كه كسان با وى بيعت مىكنند و به ضرار گفت : « به من راست گفته بودى . » گفت : « ندانسته چيزى با تو نگفتم ، اما اين را از روى حسادت دانستى . من تكليف خويش را انجام دادم . » گفت : « راست مىگويى » گويد : آنگاه قتيبه كس فرستاد و وكيع را پيش خواند ، فرستادهء قتيبه وكيع را ديد كه گل سرخ به پاى خويش ماليده بود و مهره و صدف به ساقش آويخته بود و دو كس از مردم زهران پاى وى را مداوا مىكردند . به دو گفت : « پيش امير بيا »